«سلوک زندگی» مبانی انسان شناختی سبک زندگی
|
درآمد بی تردید، معارف اخلاقی اسلام، گستره وسیعی از زندگی انسان را فرا می گیرد و پرداختن به بحث پردامنه ای همچون سبک زندگی که همه ابعاد حیات انسانی را شامل می شود، بدون ورود به مبحث اخلاق و واکاوی مبانی اخلاقی ـ اسلامی سلوک زندگی، ناقص و ناکارآمد خواهد بود. به دلیل وسعت مباحث اخلاقی مرتبط با سبک زندگی، در این مقاله بیشتر به مسائل انسان شناختی پرداخته خواهد شد. طرح مسئله پرسش اصلی در بحث از سبک زندگی این است که «چرا انسان با اینکه به بسیاری از بایسته ها، مسئولیت ها و ارزش های زندگی فردی و اجتماعی آگاهی دارد، نمی تواند در موقعیت های مناسب به آن ها عمل کند و گرفتار هنجارشکنی های اخلاقی- اجتماعی می شود؟» برای پاسخ اجمالی به این مسئله باید نخست به شناسایی شئون مختلف جسم و جان انسان پرداخت و سپس به تقسیم بندی انسان ها براساس آن ها توجه کرد و در نهایت، رابطه متقابل آن ها را با گفتار، رفتار و کردار انسان ـ که حیثیات مختلف سبک زندگی انسانی را تشکیل می دهند ـ تجزیه و تحلیل کرد. حقیقت وجودی انسان خدای سبحان انسان را مرکب از جسمِ مادّی و جانِ مجرّد آفرید: « إِذْ قَالَ رَبُّک لِلْمَلائِکةِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ طِینٍ * فَإِذَا سَوَّیتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ».[1] این دو در زندگی دنیوی، پیوسته همراه یکدیگرند تا هنگام مرگ که روح از بدن جدا و به پیشگاه پروردگارش باز گردد؛ اما از اِسناد جسم انسان به گِل و روح او به خدا، معلوم می شود که این دو همتای هم نیستند، بلکه روح انسان اصل و بدن او فرع است. قرآن کریم داستان پیدایش انسان را از آغاز تا انجام، چنین بیان کرده است: خلقت طبیعی انسان از خاک، آن گاه از گِل... و پس از آن از نطفه است و با گذراندن مراحل مادّی و حصول استعداد تام، خداوند با اعطای روح، آفرینش دیگری به او می بخشد که نه تنها مایه امتیاز انسان از موجودات دیگر است، که مایه امتیاز روح از جسم نیز هست، ازاین رو آفریننده او «أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» است: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسَانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَکینٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَک اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ»[2]؛ وگرنه به لحاظ جسمی، انسان با حیوانات دیگر تفاوتی ندارد، حتی برخی از حیوانات، زیباتر و قوی تر از انسان آفریده شده اند. انسان اگر بتواند با داشتن بُعد مادی، موانع پرواز را بردارد و به اوج معنویات برسد، برترین مخلوق عالم است؛ چنان که پروردگار او برترین خالق است. خدای سبحان درباره آفرینش فرشتگان نفرمود «فَتَبَارَک اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ»؛ با آنکه دارای روح و علم کافی بودند. بنابراین طبق ظاهر قرآن، انسان نه در بدن مادّی خلاصه می شود، نه جسمش همتای روح اوست، بلکه مرکب از روح و بدن است و حقیقت او را روح تشکیل می دهد. نشانه اصالت روح، آن است که هرگز با مرگ، نابود نشده، چیزی از او گُم نمی شود، بلکه وفات می کند؛ یعنی فرشتگان الهی او را همانند پرنده ای که از قفس بیرون آورده می شود، قبض روح می کنند و تمام حقیقتش را می گیرند: «قُلْ یتَوَفَّاکمْ مَلَک الْمَوْتِ الَّذِی وُکلَ بِکمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّکمْ تُرْجَعُونَ».[3] حقیقت خُلقی انسان همان طور که ذات اقدس الهی، بالاصاله، انسان را با ابعاد و شئون مختلفش خَلق کرد و فرمود: «لَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»[4]، او را خلیفهٴ خود قرار داد «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأرْضِ خَلِیفَةً»[5] تا بالواسطه، بدن خُلقی اش را بسازد؛ زیرا در درون انسان، بدنی به وسیلة عقاید، اخلاق و اعمال او ساخته می شود که وقتی بمیرد، با همان محشور می شود تا دوباره در قیامت به بدن اصلی بازگردد. این بدن که همان خُلق انسان است و تمام گفتار، رفتار و کردار وی را در زندگی فردی و اجتماعی سامان می دهد، یا زیباست یا زشت. در قرآن کریم نیز فرمود: «یوْمَ تَبْیضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ»[6]؛ روزی فرا می رسد که بعضی سفید روی و برخی سیه روی اند. براین اساس، خُلق انسان، یک حقیقت خارجی است که هر کسی برپایه آن مجسّم می شود، نه یک وصف و مفهوم اعتباری که نه مسبوق به حقیقتی باشد و نه ملحوق به عینیتی؛ و هیچ تأثیر بیرونی نیز نداشته باشد؛ پس ما تا خود، عقاید و اوصاف خویشتنِ خویش را نشناسیم و پیوند وصف و موصوف و رابطه عقیده و معتقَد را ارزیابی نکنیم، به لحاظ علمی، ناموفّق هستیم و نمی توانیم در بُعد عملی زندگی فردی و اجتماعی که بسیار پیچیده تر از بُعد علمی است و سبک زندگی انسان ها به آن وابسته است، دارای روش و سلوکی رضایت بخش باشیم.[7] عقل عملی، مشکل اصلی جامعه بسیاری از انسان ها با اینکه حق و حقیقت را در مرحله علمی و نظری می دانند، نمی توانند به دانسته های خود جامه عمل بپوشانند و دست و پایشان در میدان عمل، می لرزد و خود را در این عرصه، بسیار ناتوان می یابند! در بیان چرایی این مسئله باید گفت: همان طور که انسان ها به لحاظ شئون ادراکی (مانند چشم و گوش) و تحریکی (مانند دست و پا) بدن مادّی، دارای چهار گروه اند، به لحاظ شئون عقل نظری و عقل عملی نیز دارای چهار گروه خواهند بود. توضیح اینکه به لحاظ شئون مادّی فوق، انسان ها چهار گونه اند: 1. دارای ادراک و تحریک قوی: کسانی که چشم بینا و پای دونده دارند و وقتی با خطر روبه رو شوند، یا با آن مبارزه می کنند یا از محل خطر می گریزند. این گروه کسانی اند که هم خوب می بینند و می شنوند، هم خوب عکس العمل نشان می دهند. 2. دارای ادراک قوی و تحریک ضعیف: مانند کسی که چشمی بینا و گوشی شنوا دارد، ولی دست یا پایش فلج یا ناقص یا ناتوان است. چنین کسی ممکن است خطری مانند مار یا عقرب را به خوبی ببیند، اما چون قدرت فرار ندارد، عکس العملی نشان نمی دهد و صدمه می بیند و نمی توان به او اعتراض کرد که «مگر خطر را ندیدی!» چرا که فرار از خطر، کار چشم یا گوش نیست! 3. دارای ادراک ضعیف و تحریک قوی: این گروه دارای دست و پای سالم هستند، امّا چشم و گوشی معیوب دارند که سبب آسیب پذیری آنان می شود؛ چرا که خطر را به موقع ادراک نمی کنند تا عکس العمل به جا نشان دهند و به آنان نیز نمی توان گفت «چرا از خطر نگریختی!»؛ زیرا پاسخش این است که «من نه خطری دیدم و نه صدایی شنیدم». 4. دارای ادراک و تحریک ضعیف: این گروه، هم کر و کورند، هم ناتوان و فلج. در صحنة نفس انسان نیز شئون دوگانه ادراکی و تحریکی وجود دارد: «عقل نظری» متولّی جزم و اندیشه است و مطالب را به خوبی ادراک و ارزیابی می کند و «عقل عملی» متولّی اراده، عمل، اخلاص و عزم است و همین نوع از عقل است که در روایات بر آن تأکید شده است: «قُلْتُ لَهُ(ع) مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ واکتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ».[8] براین اساس نیز انسان ها به چهار گروه تقسیم می شوند: 1. عالمانِ عادل یا پرهیزکار: کسانی هستند که این دو جهت در آن ها قوی است؛ یعنی هم اهل جزم و تحلیل و برهان اند و عمیق فکر می کنند، هم اهل عزم اند و وقتی فهمیدند، اراده می کنند. 2. عالمانِ متهتّک یا فاسق: اینان کسانی اند که خوب می فهمند و تحلیل می کنند، اما هنگام عزم و عمل، ناتوان اند؛ چنان که برخی با اینکه تفسیر آیه «قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَیحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِک أَزْکی لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا یصْنَعُونَ»[9] را می دانند و چه بسا آن را تدریس نیز کرده باشند، امّا هنگام رویایویی با نامحرمان، دست و پایشان می لرزد؛ چرا که علم و اندیشه، مأمور عمل نیست، بلکه انگیزه و عقل عملی باید در مصاف با شهوت و غضب، به جهاد اکبر بپردازد. دانستن، نیمی از راه است و عزم و اراده و اخلاص، نیم دیگر. بیان نورانی حضرت امیرمؤمنان(ع) که فرمود: «کمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیر»[10] به همین نکته اشاره دارد که عقل عملی عالم فاسق، در مصاف با شهوت و غضب، اسیر است و از عمل به دانسته هایش ناتوان. 3. جاهلان متنسّک: این گروه برخلاف عالمانِ فاسق، از عقل عملی قوی برخوردارند، اما ادراک و اندیشه ای بسیار ضعیف و سطحی دارند و مقدّس نماهای کم درک و خشکه مذهب های دون مایه ای هستند که از فهم ساده ترین اصول و قواعد علمی ـ شرعی ناتوان اند، اما با تمام توان به عبادات صوری- بدنی می پردازند؛ به طوری که حتی اگر مجتهد جامع الشرایطی برخلاف میل آنان نظری دهد، با آن مخالفت می کنند! 4. جاهلان تبهکار یا متهتّک: اینان نیز کسانی هستند که از هر دو جهت ضعیف اند؛ جاهلان متهتّکی که نه می فهمد، نه بر فرض ادراک و فهم، به دانسته های خود عمل می کنند.[11] حیات انسانی- اجتماعی حیات انسانی در فرهنگ قرآن حکیم غیر از زندگی گیاهی برخی است که خارج از قلمرو تغذیه، تنمیه و تولید مثل، هدفی ندارند و متفاوت از حیات حیوانی گروهی است که بیرون از منطقه خیال و وهم (به لحاظ اندیشه) و فراتر از محور شهوت و غضب (به جهت انگیزه)، خواسته ای ندارند، بلکه حیات متألّهانه ای است که از منظر معرفت، همراه با برهان عقلی و از دیدگاه محبّت، همسفر با حبیب خدا بودن را در نظر دارد: «قُلْ إِنْ کنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یحْبِبْکمُ اللَّهُ وَیغْفِرْ لَکمْ ذُنُوبَکمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ».[12] قرآن کریم گروه اوّل و دوم را که فاقد حیات تألّهی اند، مرده می شمارد: «وَ مَا یسْتَوِی الأحْیاءُ وَلا الأمْوَاتُ إِنَّ اللَّهَ یسْمِعُ مَنْ یشَاءُ وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ»[13]، «لِینْذِرَ مَنْ کانَ حَیا وَیحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ»[14] که از تقابل حی و کافِر چنین استنباط می شود که مؤمن زنده است و کافر، مرده. بنابراین از منظر قرآن حکیم، حیات انسانی، بدون ایمان به وحی و عمل به دستورات آن حاصل نمی شود و کسی که به حیات انسانی نائل نشود، به طریق اولی نخواهد توانست سبک و سلوک زندگی اسلامی را در پیش گیرد.[15] از سوی دیگر، یکی از مقولات مهم و اساسی درباره انسان، حیات اجتماعی و نظام هایی است که در این حیات شکل می گیرد. حیات اجتماعی، یکی از سه رابطه ای است که در تحلیل روابط انسانی به آن ها اشاره می شود؛ یعنی رابطه انسان با خود، رابطه انسان با خدا و رابطه انسان با جهان. روابط انسانی و مناسبات اجتماعی او یکی از دشوارترین روابط به لحاظ معرفتی و سخت ترین مناسبات به لحاظ عملی است؛ زیرا انسان وقتی خود را در دریای وسیع و عمیق جامعه می بیند و نیازها و انتظارات جامعه را مشاهده می کند و رسالت خود را نسبت به جامعه بررسی می نماید، به دشواری حیات اجتماعی سالم و پاکیزه پی می برد. ازاین رو شناخت صحیح نسبت به حیات اجتماعی و نقش و رسالت انسان در آن ساحت، از جمله ضروری ترین معرفت های بشری است که تنها در صورت اصلاح این روابط و تصحیح این مناسبات است که فرد و جامعه رشد و تکامل پیدا می کند. متأسفانه باید اذعان کرد که به رغم وجود اصول، مبانی و ارزش های مفید و سازنده فراوان در عرصه حیات اجتماعی، براساس تعالیم وحیانی و آموزه های اسلامی، هنوز روش و سبکی جامع، سیاستی صحیح و نظامی منطقی در اصلاح روابط اجتماعی و مناسبات انسانی تدوین نشده است. بی شک، اصول حیات اجتماعی بر همه روابط انسانی سیطره دارد و قواعد جامع و متقن اخلاقی- اجتماعی اسلام، حتی بر روابط انسان با خود و با خدا سایه افکنده است؛ به گونه ای که سایر مناسبات انسانی از این رابطه اصلی و اساسی الهام می پذیرد. اگر مناسبات اجتماعی برپایه اصول و مبانی نادرست شکل گیرد و مدل های غربی یا التقاطی، نفوذ و سلطه خود را بر جامعه و روابط آن بگستراند و هنجارهای اصیل و مناسبات صحیح جامعه شکسته شود، طبعاً انسان نیز در روابط خود دچار سردرگمی و حیرت می شود و چه بسا در رابطه با خدای خود نیز دچار تردید، اضطراب و نگرانی شود. از دیدگاه اسلام، انسان موجودی اجتماعی و مسئول است؛ موجودی که بر او فرض شده در همه ابعاد زندگی، مسائل انسانی را که جایگاه خلیفة اللهی او را تثبیت می کند، رعایت کند. شخصیت وی در جامعه شکل می گیرد و هویت واقعی اش در اجتماع ظهور و بروز می یابد؛ بنابراین اسلام، دینی است که نه تنها به جامعه و اجتماع انسانی اهتمام دارد، بلکه بهترین شکل جامعه و متمدن ترین صورت آن را بیان و معرفی می کند و زندگی در پرتو تعالیم دین، مفهوم واقعی خود را می یابد و انسان را در جایگاه حقیقی اش می نشاند.[16] اصول حاکم بر سبک زندگی اسلامی از منظر اسلامی، مهم ترین پایه های زندگی اجتماعی و اساس روابط اجتماعی، دو اصل «توحید» و «عدالت» است و تمام تعالیم آسمانی اسلام بر مدار این دو اصل می گردد و به تبع آن، سبک زندگی مطلوب، روشی است که این دو مؤلفه اساسی در آن ملحوظ باشد. 1. اصل توحید بسیاری از جوامع به ظاهر متمدّن، یک اصل و هدف را مبنای زندگی اجتماعی و منشأ سعادت همگان به شمار آورده اند که همان بهره برداری از منافع و مزایای دنیوی و بهره کشی از طبقه ضعیف برای سود بیشتر است. ادعای آنان این است که مکتب سودگروی و لذت گرایی، بیشترین پیروان را دارد. اما در اسلام، زندگی اجتماعی بر اصل توحید و یکتاپرستی مبتنی است و این اصل، مهم ترین عامل سعادت، پیشرفت و فلاح و رستگاری است. با اندک تأملی در تعالیم اسلام، معلوم خواهد شد که تمام روابط انسانی در حیات اجتماعی؛ از قبیل روابط فرهنگی و تربیتی، مشارکت تجاری و اقتصادی و قراردادهای سیاسی و نظامی بر مبنای اصل توحید تنسیق و تنظیم شده اند. جان کلام اینکه مسائل اجتماعی و روابط جمعی در جامعه اسلامی، مرتبه نازل مقام توحیدی است که مرتبه عالی آن، معاودت به ساحت قدس ربوبی است؛ بنابراین روح توحیدی بر همه اطراف و اکناف جامعه اسلامی متجلّی است. اگر روابط زندگی بر شالوده اعتقادات توحیدی قرار گیرد، نمی توان مدار زندگی را به دنیای مادی محدود دانست و هر نوع بهره کشی نیرومندان از ضعیفان را تجویز کرد. اهمیت این موضوع به اندازه ای است که علامه طباطبایی(ره) می فرمود: اسلام عقیده دارد که زندگی دنیا جز برای کسب معارف الهی نیست و همه آن ها به توحید منحل می شود و نفع دیگری ندارد.[17] هرچند زندگی افراد در جوامع بشری ظاهراً شکل یکسانی دارد و موحّد و مشرک در پی تأمین نیازهای خویش اند، اما دو نوع نگرش کاملاً متفاوت در میان آن ها حکمفرماست که این عقیده و نگرش، روش ها را تغییر و اهداف زندگی افراد و حاکمان را در حیات اجتماعی متباین می سازد: نگاه گروهی موحّدانه و نگرش عده ای مشرکانه است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا یحِبُّونَهُمْ کحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»[18]؛ برخی از مردم، غیرخدا را همانند خدا گیرند و چنان که شایسته خداست، با آن ها دوستی می کنند، ولی اهل ایمان، کمال محبت و دوستی را فقط مخصوص خدا می دانند. نه تنها عقیده به توحید و شرک، مبانی نظری دارد، بلکه مبانی نظری در تمام شئون عملی انسان نیز ساری و جاری است. انسان ها در همه جای شهر و جامعه و نیز جوامع و ملل، برمبنای همین عقاید با یکدیگر تعامل دارند.[19] 2. اصل عدالت قوام حقیقت حیات انسانی به اصل عدالت است. دادگری همانند اصل توحید، ریشه در نظام تکوین دارد: «بالعدل قامت السموات والأرض»[20]؛ بنابراین نادیده انگاشتن قسط و عدل، مخالفت با نظام طبیعی و اهتمام به آن، هماهنگی با نظام هستی است. عمل به عدالت در زندگی اجتماعی از مهم ترین تکالیف الهی مسلمانان بوده و ظلم به حقوق دیگران، از محرّمات و معاصی بزرگ به شمار می آید: «إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکمْ أَنْ تُؤَدُّوا الأمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا وَإِذَا حَکمْتُمْ بَینَ النَّاسِ أَنْ تَحْکمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ»[21] و مسلمانان باید نماد عدالت باشند و نباید هیچ گونه دشمنی، آنان را از محور عدل خارج سازد: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلا یجْرِمَنَّکمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ».[22] رعایت اصل عدالت، به حیطه زندگی اجتماعی مسلمانان محدود نمی شود، بلکه آنان مکلف اند با نامسلمانانی که به آن ها ستم نکرده اند نیز با عدالت رفتار کنند: «سَمَّاعُونَ لِلْکذِبِ أَکالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جَاءُوک فَاحْکمْ بَینَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَإِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ یضُرُّوک شَیئًا وَإِنْ حَکمْتَ فَاحْکمْ بَینَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»[23]؛ پس در همه امور باید اصل عدالت اجرا شود؛ در حیات فردی نسبت به نفس خویش، در حیات خانوادگی درباره اعضای خانواده و در زندگی اجتماعی در مقابل همنوعان خود: «وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ»[24]؛ «وَ إِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا».[25] در برخی آیات بر گفتار و رفتار حق تأکید شده است که مراد از حق در برخی موارد، همان عدل است: «وَقُضِی بَینَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لا یظْلَمُونَ»[26]؛ «وَ اللَّهُ یقْضِی بِالْحَقِّ».[27] دو اصل «توحید» و «عدالت» می توانند کشتی حیات جامعه را به ساحل نجات برسانند و فقدان این دو اصل یا یکی از آن دو به تدریج آن کشتی را به قعر دریای پستی و انحطاط می کشاند. البته این سخن برخی جامعه شناسان که دین بر اقامه عدالت اجتماعی و اجرای قسط و برابری تأکید دارد و سایر دستورها از قبیل نماز، روزه، حج و زکات، از شاخه ها و فروع آن اند، سخنی نادرست است؛ زیرا برپایه آیات، تأکید دین بر اصل توحید، بیش از اهتمام آن به امور دیگر است. انسان فاقد معرفت توحیدی و تارک فرمان نماز و روزه و سایر عبادات، چگونه می تواند عدالت را اقامه کند، درحالی که وی اصول نخستین عدالت را با ترک این عبادات زیر پا گذاشته است.[28] گفتنی است که در اسلام سه بخش برای تأمین سعادت دنیا و آخرت مردم پیش بینی شده است: 1. بخشی مربوط به احکام و حق الله است که فقه متکفّل بیان مسائل و احکام آن است و هیچ کس حق تسامح و تساهل در آن ندارد؛ «وَلا تَأْخُذْکمْ بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللَّهِ».[29] 2. بخشی دیگر حقوق متقابل میان انسان هاست که باید برپایه عدل باشد؛ یعنی اگر کسی نسبت به دیگری بدرفتاری کرد یا حقی را از او ضایع ساخت، می توان برابر با عدل، حق او را استیفا کرد: «فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیکمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیکمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ»[30]؛ «وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ لِلصَّابِرِینَ»[31]. اما نکته مهمی که از ذیل همین آیات نیز فهمیده می شود، این است که گاهی عدل دوجانبه مقدور نیست و اصرار بر آن، مشکلی را حل نمی کند، بلکه اینجا جای اخلاق است؛ یعنی اگر کسی بخواهد بر پایه «وَجَزَاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا»[32] حق خود را استیفا کند، نه تنها مشکلات جامعه حل نخواهد شد، بلکه معضلات دیگری را نیز به وجود خواهد آورد، که شاهد این ادعا همین پرونده های انباشته دستگاه قضایی است؛ حال آنکه با اندکی تعامل اخلاقی، می توان بسیاری از آن ها را فیصله داد. 3. بخشی هم مربوط به اخلاق است که انسان باید هم رابطه اش را با خدا در سایه اخلاق تنظیم کند و بنده خاضع و خاشع او شود، هم رابطه اش را با خود سامان دهد، و هم رابطه اش را با جامعه مدیریت کند.[33] در ادامه شایسته است به برخی دیگر از نکاتی که باید در یک سبک زندگی مطلوب به آن ها توجه داشت، به اجمال اشاره شود: 3. تلازم سلوک زندگی و تجرّد روحانی مادّی گرایان که معتقدند همه چیز در همین دنیا منحصر می شود: «وَقَالُوا إِنْ هِی إِلا حَیاتُنَا الدُّنْیا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِینَ»[34] اخلاقی می خواهند که مشکلاتشان را تا گور حل کند و کسانی که به تناسخ قائل اند، اخلاقی می خواهند که مشکلاتشان را در دَور حل کند؛ اما مردان الهی که روح انسان را مجرّد و ابدی می دانند، اخلاقی می خواهند که ابدیتشان را تأمین کند. اخلاق اسلامی، ما را از خطر نزدیک اندیشی و دَور پنداری می رهاند و به مرحله دوراندیشی می رساند تا با طهارت نفس، برای ابدیت، زاد و توشه تهیه کنیم و روحی طاهر و طیب برای ابد آماده سازیم. تنها علما نیستند که درباره آن ها گفته شده «باقون ما بقی الدهر»، بلکه مؤمنان، شهدا، صلحا و صدیقان نیز چنین اند. بنابراین در مسائل اخلاقی و مراحل سلوک زندگی باید هم دوراندیش بود و هم کالای ابدی تهیه کرد؛ کالایی که تا ابد ماندگار باشد و سعادت انسان را تأمین کند.[35] اعمال در زندگی مادی باید توأم با نیات معنوی باشد؛ یعنی محاسن فعلی باید با محاسن فاعلی ملازم باشد تا تعاملات دنیوی برای انسان در قیامت، یار شاطر باشند نه بار خاطر؛ چرا که انسان با ملکات خویش محشور می گردد. 4. بسط معیشت، مایه حقارت، نه پایه سعادت نظام جهان عینی که آیینه دار نظام علمی خداوند است، چنین معماری شده که تأمین عیش رفیه[36] و زندگی رغید[37] که روا در آن بیش از ناروا و حلال آن بیش از حرام باشد، برای همگان، به ویژه مغزهای متفکر جامعه که همّ اساسی آنان مصروف تغذیه فکری و تنمیه علمی مردم است، فراهم گردد؛ گرچه خود آنان مأمور به قناعت و بساطت زندگی هستند، نه عیش رافه و معیشت مبسوط. البته بسط عیش رفیه و گسترش تنعّم، نه تنها پایه کمال نیست، بلکه از منظر انسان کاملی چونان علی بن ابی طالب(ع) مایه حقارت است. آن حضرت(ع) درباره ساده زیستی رسول اکرم(ص) می فرماید: «قد حقّر الدّنیا وصغّرها وأهون بها وهوّنها وعلم أنّ اللّه زواها عنه اختیاراً وبسطها لغیره احتقاراً... »[38]؛ رسول گرامی(ص) (از آن جهت که مُصطفی و مورد اختیار و انتخاب خدای حکیم بود)، دنیا برایش گسترده نبود. کسی که در برابر سیرت و سنّت آن حضرت به عیش رافه آلوده می شود، باید آگاه باشد که خداوند با گسترش بساط زندگی رغیدِ او، وی را تحقیر کرده است.[39] 5. توجه به تفاوت اخلاقِ سلوک با نظم مادّی در پایان باید به این نکته مهم نیز توجه داشت که به گمان خام برخی افراد کوته بین، نظم حاکم بر جوامع غربی، نوعی سبک اخلاقی و سلوک زندگی است و می پندارند که با این نظم مادّی، نوعی اخلاق اجتماعی بر این جوامع حاکم شده است! حال آنکه ضمن تأکید بر نظم و انظباط فردی و اجتماعی، باید حیطه اخلاق و سلوک زندگی را فراتر از نظم مادّی دانست. مردمان برخی کشورها به حسب ظاهر، منظّم اند، اما اگر دقت شود، خواهیم دید که چنین نظمی در میان حیوانات باغ وحش نیز وجود دارد؛ چرا که حیوانات تا هنگامی که درون قفس های خود جای گرفته اند و قانون قفس های بسته بر آن ها حاکم است، هیچ تعرّضی به دیگران ندارند، اما اگر قفس هایشان را بردارند، جنگلی به وجود می آید که تنها قانون حاکم بر آن، قانون درندگی خواهد بود. برخی افراد در کشورهای مدعی تمدّن و رشد یافتگی فرهنگی نیز چنین اند؛ یعنی تا در کشور خودشان هستند، کاری به یکدیگر ندارند، اما وقتی دستشان به منابع خاورمیانه برسد، بر اساس قانون چپاول و غارتگری، به درندگی و زورگویی و ظلم و ستم به مظلومان و ضعفا می پردازند و از انجام پست ترین و شرم آورترین اقدامات غیرانسانی ابایی ندارند و با این حال، ندای حقوق بشر نیز سر می دهند.[40] اما اخلاق اسلامی هرگز چنین رفتار غیرانسانی را جایز نمی داند و چنین سلوکی را یکی از بزرگ ترین موانع سبک زندگی اسلامی می شمارد.[41] پی نوشت ها: [1]. ص: 71-72. [2]. مؤمنون: 12-14. [3]. سجده، 11. ر.ک: تفسیر تسنیم، ج10، ص432-433. [4]. تین: 4. [5]. بقره: 30. [6]. آل عمران: 106. [7]. ر.ک: جلسات اخلاق، مورخ 7/11/89. [8]. الکافی (اسلامیه)، ج1، ص11. [9]. نور: 30. [10]. نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص506، حکمت 207/211. [11]. ر.ک: جلسات اخلاق، مورخ 7/11/89. [12]. آل عمران: 31. [13]. فاطر: 22. [14]. یس: 70. [15]. تفسیر تسنیم، ج9، ص194-195. [16]. ر.ک: جامعه در قرآن، ص18-25. [17]. روابط اجتماعی در اسلام، ص46. [18]. بقره: 165. [19]. ر.ک: جامعه در قرآن، ص188-190. [20]. عوالی اللئالی، ج4، ص103. [21]. نساء: 58. [22]. مائده: 8. [23]. مائده: 42. [24]. اسراء: 35. [25]. انعام: 152. [26]. زمر: 69. [27]. غافر: 20. [28]. ر.ک: جامعه در قرآن، ص193-195. [29]. نور: 2. [30]. بقره: 194. [31]. نحل: 126. [32]. شوری: 40. [33]. ر.ک: جلسات اخلاق، مورخ 5/8/90. [34]. انعام: 29. [35]. ر.ک: جلسات اخلاق، مورخ 12/8/90. [36]. فراخ و وسیع. [37]. خوش و فراخ. [38]. نهج البلاغه(صبحی صالح)، خطبه 109، ص162. [39]. تفسیر تسنیم، ج3، ص345- 346. [40]. این همان نگاه واقع بینانه علامه طباطبایی(ره) است که نیم قرن پیش در تفسیر قیم المیزان فرمودند: «به جان خودم سوگند که اگر تاریخ زندگی اجتماعی غربی ها را از روزی که نهضت اخیر آنان آغاز شد، مورد مطالعه دقیق قرار می دادند و رفتاری را که با سایر امت های ضعیف و بینوا کردند، مورد بررسی قرار می دادند، بدون کمترین درنگی حکم به توحش آنان می کردند و می فهمیدند که تمام ادعاهایی که می کنند و خود را مردمی بشر دوست و خیرخواه و فداکار بشر معرفی نموده و وانمود می کنند که در راه خدمت به بشریت از جان و مال خود مایه می گذارند تا به بشر حریت داده، ستمدیدگان را از ظلم و بردگان را از بردگی و اسیری نجات بخشند، همه اش دروغ و نیرنگ است و جز به بند کشیدن ملل ضعیف هدفی ندارند و تمام همشان این است که از هر راه که بتوانند، بر آن ها حکومت کنند؛ یک روز از راه قشون کشی و مداخله نظامی، روز دیگر از راه استعمار، روزی با ادعای مالکیت نسبت به سرزمین آنان، روزی با دعوی قیمومت، روزی به عنوان حفظ منافع مشترک، روزی به عنوان کمک در حفظ استقلال آنان، روزی تحت عنوان حفظ صلح و جلوگیری از تجاوزات دیگران، روزی به عنوان دفاع از حقوق طبقات محروم و بیچاره و...» (ر.ک: المیزان(انتشارات جامعه مدرسین)، ج4، ص168، ذیل آیه 200 سوره آل عمران). [41]. ر.ک: جلسات اخلاق، مورخ 13/11/90. |
منبع: سایت حوزه
امور تربیتی ناحیه2