سحرآموختگان مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز لالهها، شعله كش از سينه داغند به دشت در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز از سراپرده غيبت خبرى باز فرست كه خبر يافتگان، بى خبرانند هنوز! آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان كه صدف سوز جهان، بدگهرانند هنوز پردهبردار! كه بيگانه نبيند آن روى غافل از آينه، اين بىبصرانند هنوز! رهروان در سفر باديه، حيران تواند با تو آن عهد كه بستند، برآنند هنوز ذرّهها در طلب طلعت رويت، با مهر همچنان تاخته چون نوسفرانند هنوز سحرآموختگانند، كه با رايت صبح مشعل افروز شب بىسحرانند هنوز طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز(1) .مشفق كاشانى.
***
شيعه يعنى شوق، يعنى انتظار شيعه يعنى شوق، يعنى انتظار صاحب آيينه تا صبح بهار شيعه يعنى صاحب پا در ركاب تا كه خورشيد افكند رخ از نقاب فاش مىبينم ملائك صف به صف اين غزل خوانند با تنبور و دف عشقبازان، شور و حال آمد پديد ميم و حاى و ميم و دال آمد پديد شب نشينان ديده را روشن كنيد آن مه فرخنده حال آمد پديد آمد آن روزى كه در نا باورى سرزند از غرب مهر خاورى راستين مردى رسيد با تيغ كج شيعيان الصبر مفتاح الفرج چيست آن تيغ سفيد آفتاب بىگمان لاسيف إلّا ذوالفقار حيدر از محراب بيرون مىزند شب نشينان را شبيخون مىزند آفتاب، اى آفتاب، اى آفتاب از نگاه بندگانت رخ متاب از فروغت ديده ادراك چاك از فراغت، اشك مدفون زير خاك آفتاب شيعه از مغرب درآ بار ديگر سرزن از غار حرا بت پرستان تركتازى مىكنند با كلام الله بازى مىكنند تيغ بر كش تا تماشايت كنند تا كه نتوانند حاشايت كنند پاك كن از دامن دين ننگ را اين عروسكهاى رنگارنگ را .محمد رضا آقاسى.
گلزار زندگى دل را زبيخودى سر از خود رميدن است جان را هواى از قفس تن پريدن است از بيم مرگ نيست كه سر دادهام فغان بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است دستم نمىرسد كه دل از سينه بركنم بارى علاج شوق، گريبان دريدن است شامم سيهتر است زگيسوى سركشت خورشيد من برآى كه وقت دميدن است سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است با اهل درد شرح غم خود نمىكنم تقدير قصه دل من ناشنيدن است آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است(1) .مقام معظم رهبری.
***
پاى كوبان ز پى نغمه تار آمدهام دست افشان بسر كوى نگار آمدهام بهر آن نیم نگه با دل زار آمدهام حاصل عمر اگر نیم نگاهى باشد جان فزاید كه در این فصل بهار آمدهام باده از دست لطیف تو در این فصل بهار به هواى رخ آن لاله عذار آمدهام در میخانه گشائید كه از مسلخ عشق باز رستم، ز پى دیدن یار آمدهام جامه زهد دریدم رهم از دام بلا به صفا پشت و سوى شهر نگار آمدهام به تماشاى صفاى رخت اى كعبه دل "امام خمینی(ره)"
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 9:59 توسط علیرضا امامی بیستگانی
|